تقابل عقل و عشق

تقابل عقل و عشق در مبحث خود شناسی
.............‌.....‌‌
الا یا ایهالساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشگلها
.......‌‌‌‌‌............
بنام آنکه باده عقل و عشق و نفس را ترکیب نمود و معجون آنرا در پیمانه کام آدم ریخت و آدم صفی تا این جام ,را سرکشید،گویا عقل ودلش در نزاع با یگدیگر بکشمکش افتادند.و نفس های ذات آدم هم داور این کار و زار گشت .تا چه بازی رخ نماید و از هفتگانه نفس کدام وارد کار و زار شود. تا فعل انفعالاتی را بیآفریند. خواه منجر بر منجیات شود یا مُهلکات.
آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
.........
خود شناسی یکی از مباحث مهم عالم انسانیت و مباحث عرفانی میباشد. امام محمد غزالی در کتاب (کیمیای سعادت )بصورت فصیح و مبسوط بدین موضوع پرداخته است.جمیع عرفا در رابطه با موضوع بحث
در مکتوباتشان برای آن اهمییت خاصی قائل شده اند.مولانا در اشعارش.علیالخصوص در مثنوی معنوی
زیر و بم نفس و روح آدمی را زیر ذره بین ودیدگاه معرفتی خویش قرار داده است.نه تنهاعارف بالله بوده است بل عارف بالناس زبده و قهاری میباشد
که تمام رگ ها و موی رگهای جسم علی الخصوص روح و روان آدمی را چون طبیبی حاذق میدانسته
و مثنوی معنوی را بعنوان نسخه شفابخش و داروی منجی جان آدمی نوشته و پرداخته است.
آدمی ذاتاً با عقل خویش همواره در مواجه با نفس خویش بوده است.نفس در علوم اسلامی و قرآن، به عنوان جهت‌دهنده حرکت و اندیشه انسان شناخته می‌شود و بسیاری از کردارها و رفتارهای انسان به پیروی از نفس او شکل می‌گیرد
عقل در محاصره و مواجه نفس هفتگانه که اصلی ترین آنها در رابطه با اخلاقیات موثر است نفس امّاره،لوامه ،مُلهَمه،ومطمئنه میباشد که بدنبال آن نفس راضیه، مرضیه،وصافیه میباشد .
گرایش عقل بسمت هر یک از این نفسها شخصیتی جدید را در آدمی بوجود میآورد. که از افسل به اعلا میتواند برسد.و یا برعکس.فعلاً در بحثمان از قوای نفس پر هیز میکنیم.که فارابی آنرا به پنج دسته تقسیم کرده است.

در ادامه با بیتی از مولانا زمینه ذهنی ایجاد مینمائیم تا در شرح جامع عقل و دل وعشق و نفس از آن بهره مند شویم مولانا فرماید:
در دو چشم من نشین ای آنکه از من من تری
تا قمر را وانمایم از قمر روشن تری
در این ساختار شکنی ادبی بحثی شگرف معرفتی نهفته است.که در شرحش خواهیم دید.
کنکاش و کاوش درین متن عبارت است از سیر تحول و تطور عقل در رابطه باعشق و مراتب عقلی حاصلات ازین تحول و فعل انفعالات نفسانی.و دیگر گونی عقل از عقل جزوی به پله ها و مراتب والای عقل در مواجه باعشق میباشد. که بیانگر همراهی کردن عقل فربه و بعبارتی عقل فرهیخته سالک عاشق راست .که قدم در حیطه و ساحت عشق نهاده تا به پله های مرتفع عقلی و عشقی عروج کند. و به سر منزل مقصود برسد. و قطره وجودی خویش(من تر ) را با اتصال وفنا ساختن در اقیانوس وجود (وحدت وجود ) به من ترین برساندو خویشتن را نیز به اقیانوسی تبدیل کند . و من ترین،من ترین ها باشد واین در سایه پله های من ترین عقول فربه شده ممکن میشود.
عقل چیست ؟ کار عقل که سنجش وتشخیص نیک وبد است،و وداد وستدش را تعویض در منفعت کلان میبیند، البته منفعت دنیوی. این همان عقل دور اندیش ومعاشست بعبارتی عقل جزوی که مکانش گویا سر است وبیشتر متمایل به نفس های دانی است. و ماندن در منیت را ترجیح میدهدو نمیخواهد من تر بشود. و اغلب در گیر نفس اماره و لوامه هست.اماکار دل محل واسکان مهر ومحبت وعشق و بخشش است به احتمال بخششی بی بدیل. حال باید دید آیا بخشش دل بی بدل و رایگان است شاید بگوئید آری.من میگویم نه شاید تعجب کنید نه جای هیچگونه تعجب نیست طمع دل کلان و بیشتر از عقل جزوی معلوم الحال در سر است. بخشش و گذشت او از مال دنیا است اما درین سایه او چیز ارزشمندی را می رباید میخواهد من ترین من تر ها بشود.
دل چیزی را میخواهد که آنرا بهائی نمیتوان نمود با ارزش ترین ها را میخواهد جان را میخواهد و جان جانان را جاودانه می طلبد الی ال ابد چرا که عشق درون دل در سایه عقل فربه همین را بر میتابد.
در تداوم بهره گیری از فرمایش مولانا که میفرماید.
در دو چشم من نشین ای آنکه از من من تری
طلب میکند که( من خود را )به من ترین تبدیل نماید.
خوب طلب دل مولانا چیست؟ ذات احدیت لا یزال است و سلسله مراتب و پله های ارتقاء بدان جناب قدسی که از طریق عقل جزوی نا ممکن است .توضیح اینکه در غزل مولانا من اول همان عقل جزوی است.و دردیگر شعرش روغن روی آب هم عقل جزویست.
و (من تر) پله با لاتر از عقل جزوی که مراتب عقل فربه و فرهیخته را شامل میشود و صعود این پله ها تا ملاقات جان جان ،حضرت احدیت ارتقاء می یابد.ولیکن عقل جزوی مشغول کار جهانست و مسائل دنیوی و زر سیم میجوید که در آخر هم باید دست از آن بشوید.و دیگر هیچ عقل جزوی همان کف حباب یا روغن شناور در روی اقیانوس وجود است .باز درین رابطه مولانا میفرماید:
ما حجاب آب حیوان خودیم
بر سر آن آب ما چون روغنیم
این روغن همان منیت ماست که محاط بواسطه عقل جزویست. این عقل جزوی را باید طلاق داد .پای خود را باید از روی این پله برداشت و ارتقاع داد .این من را من تَرَش نمود بروی پله بالا تری نهاد این ارتقاع با ورود به ساحت عشق ممکن میگردد.و بکمک عشق
و پله پله بالا تر رفته و من تر میشود تا ملاقات اقیانوس وجود لایزالی میرود و فنا میگردد. و این من تر شدن عقلست در سایه عشق. عشق عقل را تقویت نموده و عقل فربه شده هم شدت عشق را تقویت میکند.
.واین لُبً مطلب است درمورد عقل و دل و بعبارتی عقل وعشق یا عقل جزوی و مراتب والای عقل ..
اما نکته ای باریکتر از مو ایجاست،عقل مگر عقل ندارد که چنین عمل میکند،و میبازد . و دل مگر عقل دارد که چنین عاقلانه عمل میکند و بهترین ارجحترین را برنده میشود.آری دل همان رند بازاری عشق است.دل که حاوی عقل فرهیخته و مسافر هفت وادی عشق است وآسیب مجاهده دیده است. دل همان ظرف عشق و عشق هم زاده عقل فرهیخته و عقل فرهیخته هم زاده عشق است.دل ظرفی به بی کرانه گی عشق وعقلی به بیکرانه گی وجود است.
ظریفی گوید:تقابل عقل و عشق یک نزاع ساختگی است. انسان در عین عقلانیت، می ‌تواند عاشق باشد و در عین عاشق بودن و شیدایی نیز می ‌تواند عین عقلانیت را داشته باشد.
عقل معمول که عقل طماع و و همان عقل معاش و جزئیست و دور اندیش که بکار دنیا مشغولست .ودل همان محل اسکان عقل فرهیخته وزاده او عشق است که نتیجه کمال و مجاهده با نفس میباشد. مجاهد، در طریق عشق. وطماعتر از عقل جزئی است چراکه طالب بیشترین و اصیل ترین ارجحیت است. در کمال جوئی .و همان من تر من است.که مولانا با ساختار شکنی ادبی فرموده است.
.........

در ادبیات عرفانی عرفا شاعران از دست همین عقل جزوی نالیده و مذمتش کرده اند . تنها عدم توجهشان در این بوده که عقل فرهیخته سنگر گرفته در سنگر دل . همان( من تر )را بمیدان نقد و شرح فرا نخوانده اند .و مطرح نکرده اند. وهمچون رازی در پشت پرده مکنون مانده است. برای بر رسی عقل جزوی باید
رفت سراغ یک انسان معمولی .عوام الناس هرکس دارای منیت ابتدائی. دارای عقل معاش و جزیی است ادعای منیت دارد.و و دلش محل هوی و هوس و احساسات وعشق های کوچک زمینی زود گذر است و هر لحظه هر آنچه دیده اش بیند دلش یاد هندوستان میکند. وبا عقل جزئی اش حساب کتاب دنیا را بدست گرفته وهمین. ودنیاداری میکند
بعبارتی همان روغن شناور روی آبست که ته نشین نمیشود.
.در نتیجه مخاطب شاعران و عارفان در رابطه با مسئله عقل و عشق اینگونه انسانها وعوامالناس گرفتار عقل جزئی و منیت آنهاهست .نه عقل فرهیخته مکنون در دل انسان فرهیخته که دارای منیت والاتر همان من تر هست .بنابراین عقل مذموم در ادبیات همان عقل جزئیست بطوری که سایر مراتب والای عقل فرهیخته را هم زیر سئوال برده و تعمیم داده است.
و حقیقت امر اینکه عقل جزوی است که در تقابل با عشق است.نه مراتب والای عقل که خود فرزند عشق است. که هادی یکدیگر هستند بسمت من ترین بودن.
واما تفاوت عقل جزئی و عقل فرهیخته در چیست؟
خلاصه اش اینکه نقطه فاحش متفاوت عقل جزئیکه همه و همه کسان را شامل است در طماع بودن او به مسائل دنیوی ودنیا داریست ولی عقل فرهیخته هم بدنیا بقدر نیاز هم به علیا ومعنویت و الوهیت توجه خاص دارد.که این از دیدگاه عقل جزئی غیر منطقی است و بزعم او توجه به موهو مات غیر منطقی و دیوانگی است . محل توجه عقل جزئی به مادیات و جهان فیزیکی میباشد. وعقل فرهیخته یا به عبارت دیگر من تر من، عشقزده توجهش به معنوبات ،الوهیات و متافیزیک هست گویا از آن جانب بواسطه نفس مُلهَمه رشحاتی به او میرسد و او را تسخیر میکندو فرا میخواند.و و پله پله بسمت بالا دعوت میکند و من تَرَش میکند تا فراگیر نفس مطمعنه گردد. این همان عشق وعاشق بودن است .
از نظر این حقیر اعتدال بین ایندو را باید حفظ نمود . نه زیاد زمینی بود ونه زیاد آسمانی .
حقیقت اینکه پله های مراتب عقلی که اولین پله اش عقل جزوی است دو طرفه است هم بسمت بالا و هم بالعکس امکان نزول موقت یا دائم را نیز دارد.
چنانکه حالت فنا فیالله بودن سالک دائمی نیست و مجددا به پله عقل معاش افت پیدا میکند و این برای دوام حیات شخص مجاهد راه عشق الزامیست
ظریفی گفته:
نه دل در عقل میبندم
نه سر در عشق میبازم
که این نامرد بی درد است
و آن بی درد نامردست
اللهُ اعلم.
.........‌‌‌‌.
در تعریف عشق بیت مشهور مولانا که میفرماید
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
تا به عشق آمد قلم بر خود شکافت
جنس این قلم و ماهیتش از جنس عقل جزوی و دارای منیت بدوی است.که کلا عشق و عاشقی را در نمی یابد. ودر تعریف عشق مثل خر در گل میماند.
اگر بیطرفانه قضاوت نمائیم و از منطق دور نباشیم عقل و عشق در تقابل یگدیگر نیستند.
حساب وکتاب و محاسبه و منطق در هر دو وجه عقل و عشق مستدام است.
کار عقل در به چنگ انداختن بهترین های دنیوی است( من تر) دنیا داری دارد. و کار عشق در به چنگ انداختن اعلاترین مسائل معنوی و متافیزیکی است درد (من تر ) عالم معنی را دارد.
هردو محاسبه گر .و طمع کارند.ولیکن سنخ طمعشان متفاوت است چرا که عقل عشق زده و فربه شده در جستجوی ارجحترین گهر های وجود معنوی است .
سئوال آخر مگر عشق صاحب عقل والاتری است .باید گفت صد در صد عشق صاحب عقل است .اما نه عقل از جنس عقل معاش بل دارای عقل فرهیخته و رو به کمالیست که مطمع نظرش هم رو به سمت کمالات و اعلی علیین است.
بنابر این عشق هم حساب کتابش سنخیت عقلی دارد.منتهی عقلی والاتر از عقل جزوی وعقل قشری عوام.بل من تری را هدف قرار داده تا به منتهای آن برسد .که بی انتهاست
حال باید گفت در ادبیات متاخر و متقدِم
دانسته یا ندانسته با آبروی کل عقل بازی شده است بطوری که عقل،، مذموم،ودر مقابل عشق محمود گشته است البته که عشق چنین است ولیکن عقل را چنان تحقیر بسنده و پسندیده نیست.با اندکی تفحص و اندیشه میتوان دریافت که عشق همان آبروی عقلست،البته در تقابل عقل و عشق افراط وتفریط هم جایز نیست.
از طرفی چون عقل را مراتبیست ،عقل دور اندیش حیله گر ،یا همان عقل معاش جزئی ،عقل قشری.و اگر بهتر بگوئیم عقل حَیوانی میباشد که همگان دارند.
عطار صفت خفاش بودن و مختصر بودن را به عقل جزوی را مناسب دانسته و یا بعبارتی
دیگر عقل ذوالفنون گفته که باعث دامن زدن به این کشمکش ها وکنش ها و واکنش هاشده است. تا بهانه ای باشد برای حملات شدید، و مذمت ادبا شعرا و عارفان در جبهه گیری با تمامیت عقل و مراتب والای عقل.
سه پدیده عقل، عشق،ونفس ( هفت گانه)
در مشارکت با یکدیگر .سناریو های جالبی را ارائه میدهند اگر عشق متمایل به سمت نفس اماره شود. تبدیل به هوسهای نفسانی حیوانی میگردد. وبر عکس اگر عشق متمایل به عقل و نفس ملهَمه و مطمئنه بواسطه عقل فربه باشد رو به کمال صعود خواهد کرد .مولانا گوید:
عقل کو مغلوب نفس او نفس شد
مشتری مات زحل شد نحس شد
بنابر این نفس اماره مخرب عشق، و عقل من تر( نفس مطمئنه) سازنده و پرورنده عشق است در اصل
عشق فرزند عقل فرهیخته است و بالعکس در پرورش یکدیگر مشارکت مینمایند. و نفس را بجانب نفس های مُلهَمه و مطمئنه سوق میدهند
اکثر ادیبان متاخر ومتقدم هیچ اشارتی در مراتب عقل نداشته .و تمامیت عقل را زیر سئوال برده اند.و مذمت کرده اند.
البته حضرت مولانا که میفرماید:
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد ..
صاحب نظران علم عرفان مشرف بر این بوده می دانسته اند.ولیکن عوام الناس تحت سیطره عقل معاش و عقل جزیی،متوجه اصالت عقل توام باعشق نبوده اند و بنوعی بوی بد آموخته گی را به مشام اهل فن در سیطره عشق و عقل فربه میرسانند.
..........
شعر از جاوید مدرس رافض
غزل :
روند و تطور عقل سالک در عشق و حرکت بجانب تکامل
،،،،،،،،،،،،،،
چو عقل جزوی عاشق را بخواند مست و دیوانه
نداند اینکه عاشق را به دل، عقلیست فرزانه
حریم عشق را سُوقیست کانجا جان بها باشد
که عقل جزو را آنجا نه ره باشد نه پروانه
چو روغن روی آب است وخورد اندوه دنیا را
شود گرجذب آب عشق ، نوشد زان به پیمانه
مذاقش راخوش آید شرب،از این،خُمّ،،گر نوشد
اقامت میگزیند دائم آنجا مست مستانه
تحول آیدش از عشق یابد صورتی والا
قدم بگذارد اندر عشق چون فرزین و مردانه
مراتب پله پله باشد اندر راه سالک را
که عقل جزء خود گردد ز عجز خويش بیگانه
نهد یک پله بالا تر قدم را ، محو میگردد
چنان فربه شود در پله بالا مثال دُرّ شاهانه
زمن،من تر شود آنجا چو بالاتر رود با عشق
ز جزوی کل میگردد ،وز عشق یار افسانه
کنون همسوی عشقست او شده عقلی برازنده
نه عقل جزویش خوانیم،او را هست ،فرزانه
حساب و منطق خود را برای بیشتر خواهی
هنوزم پیش خود دارد که یابد فَرّ شاهانه
براه عشق جان من، توعقلی زاد این ره کن
که این طماع ،،سالک را برد در کوی جانانه
طمع خود پله اوج است در هر راه بد یا خوب
طمع بر کوی جانان بر که گردی یار و هم خانه
ترا این عقل رهبر شد اگر در راه منجیات
هلاکت را بر اندازی و یابی راه میخانه
در آن میخانه وحدت دگر بت ها فنا گشته
تو هم فانی شوی کانجای، وحدت راست کاشانه
ز نفس مُلهَمه دریاب تا دُر بابی از جهدت
به نفس مطمئنه میرسی آخر،،تو در آغوش جانانه
بیا رافض بپیمائیم اوج پله وحدت
به شط عشق و می لنگر ،بیاندازیم رندانه

.......
مثنوی:
عشق شد محمود ،مذموم عقل شد
اینچنین در داستانها نقل شد
...........
عقل باید تا بیابی بیش را :
جستجو کن عقل نیک اندیش را
........
چیست؟ این ( من تر ) که مولانا بگفت
دُرً عشق و عاشقی با عقل سفت
........
من تری ،خواهی جلا ده عقل را
پله ای بالا صلا ده نَقل را
.............‌‌‌‌‌
هر قدم را پله ای بالاتر است
پله بالا تری خود من تر است
............
پله پله ارتقاء گر یافت عقل
از منی بر من تری یابی تو نَقل
........
پله ها را انتها آن سرور است
عقل را معزول،،گردان،،دلبر است
.....‌.‌
عقل آن عشقست ای طالب برو
عشق را با عقل یابی روبرو
..........
عقل جزئی را که خام و کودن است
بر سرش او را کله از جوشن است
........
بر نمیتابد ضرر راهیچوقت
بهر بخشش هم ندارد هیچ وقت
......
عقل جزوی خویش داند ذوالفنون
عقل عاشق را بداند در جنون
..........
عقل قشری گر که صد برهان دهد
عقل فربه گام در ایقان نهد
........
لیک عقل عاشقی نزدیک کُل
عقل جزوی پیش او همچون دُهل
.........
میخ را درسنگ گر کوبیده ای
از ظریفان آن مثل نشنوده ای
.........
عقل جزئی را بنه در آتشی
تفته کن میکوب تا یابد خشی
......
آنقدر میکوب تا یابد کمال
عقل فربه گویم آنرا در جدال
.........
حال این عقلست یا عشق ای پسر؟
میبرد جان ترا پیش پدر
......
هفت شهر عشق را گرداندت
تا در محبوب جان، میراندت
.......
حال رو آموز خط و مشق را
عقل باید تابیابی عشق را
............
مثنوی هفتاد من شد از عقول
عشق زد بر عقل و شد آنرا شمول
........
عقل را کردیم ما بی آبرو
عشق،،،،،، آبِ روی عقلست ای عمو
...........
عقل جزوی همچو خفاشست لیک
در نیابد لمحه های قدس نیک
..........
خویشتن را ذوالفنون داند بسی
در حسابش نشنود حرف از کسی
........
عقل جزئی را صعودی شد زعشق
زین سبب عقل آمد و شد در تَعَشق
........‌‌.
زعاشقی شد فربه عقل دور خیز
کُند عقلی!!، را چسان کرد عشق تیز
.‌‌.......‌..
مر تقابل نیست عقل وعشق را
در ریاضت خوان بیا ای مشق را
.‌.‌‌..........
عقل عاشق زین سبب معقولتر
در گزارش کار او شد پر ثمر
.‌‌‌........
مولوی استاد و میر عاشقان
گوش کن از مقتدای راستان
در خبر خیر الامور اوساطها
نافع آمد ز اعتدال اخلاطها
بر خلاف قول اهل اعتزال
که عقول از اصل دارند اعتدال
تجربه و تعلیم بیش و کم کند
تا یکی را از یکی اعلم کند.
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد ..
...‌........
والسلام ای عاشقان حرف عشق
عقل سازد سینه هاتان ظرف عشق
ج.م.رافض

حافظ و شطرنج

حافظ و عرصه ی شطرنج

مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است‏ هزار تعبیه در حکم پادشاه‏ انگیز (پادِ شه انگیز)
در باب معنی این بیت حافظ،کلماتی که ناظر بر ارتباط به‏ اصطلاحات فن شطرنج است،عبارت است از:ضرب،تعبیه،حکم، پادشاه‏ انگیز.برای کلمه‏ ی«ضرب»معانی متعددی در کتاب لغت‏ قید شده است و یکی از آن معانی که به بازی نرد و شطرنج مربوط می‏شود،«نوبت حرکت دادن مهره»است.«تعبیه»در لغت‏نامه‏ ی‏ دهخدا به معنی آرایش جنگی،حیله‏ ی جنگی،پنهان داشتن چیزی‏ و...ثبت شده و در کتاب‏های شطرنج این اصطلاح به معنی طرح و نقشه برای حرکت مهره به کار رفته است.«حکم»در لغت‏نامه‏ ی‏ دهخدا امر کردن،فرمان دادن،دلیل،سبب،علت،مقتضا و...معنی‏ شده است.«شاه‏ انگیز»در لغت‏نامه‏ ی دهخدا در مدخل کلمه‏ ی‏ مخفف آن«شه‏ انگیز»درج شده است،با این توضیح که: «شه‏ انگیز،شاه‏انگیز بیرون راندن شاه است به وسیله‏ ی رخ یا پیل یا مهره‏ی دیگر»که به اصطلاح امروزی«کیش»می‏گویند.
به شطرنج خلاف این نطع خونریز به هر خانه که شد دادش شه‏ انگیز
نظامی
گره‏ی که در این بیت وجود دارد و تا آن گره گشوده نشود، معنی بیت روشن نمی‏شود؛ذکر کلمه‏ ی«پادشاه»در ترکیب‏ «پادشاه‏ انگیز»است به جای اصطلاح معهود«شاه‏ انگیز».بسیاری از کلمات در کاربرد زبان فارسی مترادف‏هایی دارد که برحسب‏ موقعیت و شرایط خاص از آن استفاده می‏شود؛مثلا در برابر کلمه‏ ی«شاه»خواه در شعر یا در نوشته‏ های عادی کلماتی مانند: «پادشاه،ملک،سلطان،خاقان و...»به کار رفته است.در بازی‏ شطرنج،هر مهره نامی دارد؛برای«پیاده»در نوشته‏ های قدیم و در شعر فارسی،کلمه‏ ی«بیدق»هم ذکر شده است:
تا چه بازی رخ نماید،بیدقی خواهیم راند عرصه‏ی شطرنج رندان را مجالِ شاه نیست
(مجال شاه هم رفتن شاه به قلعه است)قلعه اصطلاحا قلعه زدن
«خیل»را«پیل»هم می‏گویند.امّا دو کلمه‏ ی«وزیر»و «شاه»همیشه به همان یک صورت معیّن گفته می‏شود.همان‏طور که مهره‏ ی«وزیر»شطرنج را هیچ شطرنج‏باز«صدر اعظم» نمی‏نامد،به مهره‏ ی «شاه»هم«پادشاه»نمی‏گویند.این که کلمه‏ ی‏ «شاه»به صورت«پادشاه»در این بیت آمده،از جمله‏ ی مضایق‏ وزن شعر نیست و نباید تصور شود که برای پر کردن خلأیی در وزن‏ شعر یک کلمه‏ ی زاید در این بیت اضافه شده و موجب اعتلای‏ عنوان«شاه»شطرنج به«پادشاه»گردیده است.
تصور بنده این است که کلمه‏ ی«پاد»بدون این که پیشوندی‏ برای کلمه‏ ی«شاه»تلقی شود،به صورت یک کلمه‏ ی مستقل در معنی خاص خود به کار رفته است.«پاد»یعنی ضد،مخالف و دافع. این که«پادزهر»را ضدّ زهر معنی می‏کنند،در واقع منظور«دافع» زهر است.
پیام شعر حافظ این است که نباید حریف را خوار شمرد،کسانی‏ که آشنا به فن شطرنج هستن با این جریان که ذکر می‏شود،بارها برخورد کرده‏ اند.دو نفر روبه‏ روی هم نشسته‏ اند و صفحه‏ ی شطرنج‏ را پیش رو دارند،یکی از دو بازیکن که پیش افتاده است،دو سه بار متوالی مهره‏ ی شاه حریف را در خطر کیش قرار می‏دهد و از این‏ بابت به بازی خود غرّه می‏شود،امّا هربار که حریف در مقابل کیش‏ دفاع می‏کند،نقشه‏ یی هم طرح‏ریزی می‏کند،(در تعبیه‏ ی‏ شه انگیز

لغت‌نامه دهخدا

شه انگیز. [ ش َه ْ اَ ] (نف مرکب ) شاه انگیز. انگیزنده ٔ شاه . || (اِمص مرکب ) بیرون راندن شاه است بوسیله ٔ رخ یا پیل یا مهره ٔ دیگر که به اصطلاح امروزی «کیش » میگویند. (خسرو و شیرین نظامی چ وحید ص 114) :
به شطرنج خلاف این نطع خونریز
به هر خانه که شد دادش شه انگیز.
نظامی .
)و هنگامی که بازیکن مغرور و غافل از نقشه و تعبیه‏ی‏ به ظاهر دفاعی حریف،یک مهره را جابه‏ جا می‏کند تا بتواند نقشه‏ی‏ نهایی کیش و مات را عملی سازد،درست در همین موقع حریفی‏ که درمانده به نظر می‏رسید،از فرصت استفاده کرده،مهره‏یی را به‏ جلو می‏آورد و می‏گوید:کیش و مات!با این توضیح بنده این بیت را این‏طور می‏خوانم:
مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است‏ هزار تعبیه در حُکمَ پادِ شاه‏ انگیز
پیام بیت این نیست که شاعر به بازیکنی که از بابت جلو افتادن‏ در بازی مغرور شده است،بگوید به این دلیل مغرور مباش که هزار طرح و نقشه در حکم بازی خودت که کیش می‏دهی وجود دارد، بلکه هشدار برای مغرور نشدن،وقتی سودمند است که گفته شود: حواست را جمع کن که هزار طرح و نقشه در حرکات دفاعی حریف‏ (یعنی در پادِ شاه‏انگیز)نهفته است که ممکن است تو را غافلگیر سازد.

شعر بشنو

بشنو تو ای جان دلم بی حرف و گفت و صوت را
بشنو و برجانت فزا معنای و اصل قوت را
گوش سر و گوش دلت در جنگ و استیزه بود
از گوش سر گر ده خوری بر خور زگوش دل نود
آن گوش سر را پرده ای وین گوش جان بی پرده ای
با گوش جان در یاب و دُرً تا گوش سر را بسته ای
گنجی که آمد از شنود، جان و دلت با آن غنود
سرمایه ساز این گنج را اندیشه کن باب شنود

از شه ره اندیشه رو بی پیشه لیک از ریشه رو
در یاب و دُریاب ) از یَمَش) وانگه بقصد پیشه رو

تن را بهل با گوش جان ، بشنو تو آیات خفی
مست و غزل خوان باش وکن رقصی بهمراه دفی
دخل تو از( گوش است و دل) سوراخ گوش و دُرج دل
اندوختی معروف را بشناختی مفروغ را اکنون بیا بیرون ز گِل

اصوات و صوت معنوی فربه کند جان ، دل غنی
این صوت ها کس نشنود الا که تشنه ی معنوی

رافض ترا جان چیست جز اخبار و علم و آگهی
تن پروری گر هشته ای یابی تو جان فربهی