تضمین  غزل حافظ الا یا ایهالساقی

تضمین الا یا ایهالساقی از (حضرت حافظ)

بیا سـاقـی سئوالی هست ،ما وخیل ســائـلها
بیا کز لـَمعة ساغر، شود روشن مسـائلـها
بزن آتش زبرق می به عـقل و جان عـاقلها
...........
الا یا ایـها الـساقی ادر کـاسـاً و نـاولـها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
.............
شکنج ، طـُرّه افشان توان از ما چوفرساید
زپیچ و تاب زلفش گر نگار ما بپیراید
وزآن ماه جهان افروز دل ها را بیا سـاید
.......
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشایـد
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها
.........
بقصد قربت از عشقش وضو با خون دل کردم
مگر میلش کـِشد مارا دریغ اَرمی کند طردَم
بلای عشق را جویم که خواهان غم و دردم
.‌‌‌‌‌‌.........
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
.‌‌‌‌‌.......
دل از جام الستی گر نشان یار میجوید
وزان پیمانه تا درحبـّه دل مهر میروید
چو ازرق پوش از مکرش زدامن ریب میشوید
............
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سا لک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها
..............
دلا بر سختی ره تاب کن خود را مکن زائل
درین سودا بسی گنج است رنجش را مشو قـائـل
بدریـای غـم عـشـقـش اگـر گـشـتـیم ما نـائـل
.......‌..
شب تاریک وبـیـم موج و گـردابی چنیــن هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
..........
بیا ساقی خـَرابم کن که جانم را توئی فاطـِر
مدامم ده مرا جامی کزان دل را کنی عامِر
به کیش ار باده نستانم شوم من عشق را کافِر
...............
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخِر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
............
چو مستوری کند کلکم زنـظم شـعرنو حافظ
مدامم باشد از اکسیرِ شعرو نظم تو حافظ
طنین قلب رافـض را زنظم او شـنـو حـافـظ
............
حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو حافظ
متی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع ِالد نیا و اهملها
......
جاوید مدرس رافض

آیا با خدا میتوان صحبت کرد.آیا او پاسخ مارا میدهد.

بکوشش جاوید مدرس رافض
۱-آیا باخدا میتوان صحبت کرد
۲-آیا او پاسخ مارا میدهد
۳-چگونه جزء میتواند کل شود
توضیح اینکه اشعار از مولانای جان است
............
هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند
هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا
هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف
در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا
لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم
ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا
...............‌
هر جنبشی که هست از فعل خداست اگر او بخواهد ما اورا میخوانیم وربنا سر میدهیم و خواستن هاو فعل خداوند هم لبیک برای ماست
الله الله گفتن های ما همان صحبت خدا با ماست
آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو
می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روی سخت
او شکسته‌دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضر
گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای
چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای
گفت لبیکم نمی‌آید جواب
زان همی‌ترسم که باشم رد باب
گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
...........
جواب سئوال ۳
چگونه جزو میتواند کل شود
.........
جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
..........
میگه جزو از جزو اگر منفصل شد در تن تو درد ایجاد میشود.و لی انفصال جزو از کل ،کل را دری حاصل نشود.
.............
در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند
در جزو ببین کل را این باشد اهلیت
....
تو دریایی و من یک قطره ای جان
ولیکن جزو را کل می‌توان کرد
...
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم
اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
اگر چه قبله حاجات آسمان بوده‌ست
به آسمان منگر سوی من نگر بین جود
.....
تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد
قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی
نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا
خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی
...‌..‌‌
هم ز آتش زاده بودند آن فریق
جزوها را سوی کل باشد طریق
ذوق جنس از جنس خود باشد یقین
ذوق جزو از کل خود باشد ببین
...........
چونک جزو دوزخست این نفس ما
طبع کل دارد همیشه جزوها
..........
مر ترا عقلیست جزوی در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان
جزو تو از کل او کلی شود
عقل کل بر نفس چون غلی شود
.............
دان که هر رنجی ز مردن پاره ایست
جزو مرگ از خود بران گر چاره ایست
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت
جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین می کند کل را خدا
......‌‌
اصل کینه دوزخست و کین تو
جزو آن کلست و خصم دین تو
چون تو جزو دوزخی پس هوش دار
جزو سوی کل خود گیرد قرار
ور تو جزو جنتی ای نامدار
عیش تو باشد ز جنت پایدار
..............‌
زان سبب که جمله اجزای منید
جزو را از کل چرا بر می کنید
جزو از کل قطع شد بی کار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد ...
... عضو نو ببریده هم جنبش کند
جزو ازین کل گر برد یکسو رود
این نه آن کلست کو ناقص شود ...
...







سرم عشق

اینجانب، عشق را به سِرُمی خوراکی تشبیه میکنم که مستقیم وارد رگها و کانالهای جان آدمی میشود . و ممد حیات و مفرح ذات میگردد البته حیات معنوی انسانی نه حیات حیوانی.و این غذای روحانی باعث شکوفائی و جوانه زدن تنه خشکیده پیکره تاکستان جسم و روح آدمی میگردد وگیره های پیچک شاخهای نو رسته را جهت عروج به آسمان بدست میگیرد وبالا میکشد تا (ضیاءشمس دوست رحمان) را بجان و دل بگیرد و با جذب آن نور فعل انفعالات و فتو سنتزی ربانی در رگهای این شاخها نو رسته تاک، برای بالندگی وتناوری ایجاد نماید.
تا شراب معنوی و روحانی در رگهای این تاک بجریان افتاده و ذخیره شود تا در نهایت ساقی ازلی آنرا در دیگر جام های جان سالکان طریقت سقائی کند.سقاهم ربهم شرابا طهورا.
تاکستان وجود و هستی بسان اقیانوسی است پهناور و بیکران محتوی آن شرابی از جنس شعور است،ناشی از عشق ازلی،که در بر گیرنده کل موجودات درونش میباشد .و راهبری میکند. ولیکن چون هر موجودی استعدادی متفاوت با دیگری دارد.سهم هر موجود.مخصوصا انسان از این شعور و آگاهی برحسب استعداد اوست.تخمه نخستین این استعداد مادر زادی است .ولیکن شکوفائیش لازمه تلاش و رنج و زحمت است تقبل این رنج و زحمت لازمه اش رسیدن به راهبری عشق است، که طبیب با اتصال آن سرم عشق، روح و جسم را پذیرای تقبل زحمات و رنج رسیدن به این شکوفائی را برای کسب این استعداد مهیا و میسر میسازد. و بر حسب تلاش شخص وشدت عشق او در تناوری اصله این تاک از آن تخمه نخستین موثر خواهد بود وبعبارتی
جان چه باشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
خبر و آگاهی از ترکیبات موثر در محتوای سرم عشق میباشد.
انسان‌های موجود در این اقیانوس وجود،، در مواجهه با این سودای کسب عشق و از طریق آن کسب این شعور ازلی.برحسب استعدادشان
را میتوان به وجه تمثیل به اشیائی تشبیه کرد.
عده‌ای سنگ را مانند هرچند به قعر آب میروند اما تنها سطح آنها را آب این اقیانوس در بر می‌گیرد و میپوشاند ولیکن مغزشان را نه چون اقتضای سنگ بودن مانع است تا ازین سرم تغذیه نمایند. گروه دوم به سان تکه‌ای تخته فقط شناور روی آب می‌مانند و تنها وجهی از آنها مماس بر این آب می‌باشد ممکن است رشحاتی را نیز جذب نمایند.وهمین، ذاتشان در جذب چندان مستعد نیست. همچنین گروهی از انسان‌ها به سان بادکنکی باز شناور در روی این آب هستند وبر آب مماس می‌باشند ولیکن هیچ بهره‌ای از آن نمی‌گیرند میانشان هم که پر از باد و خالیست اما گروهی همانند اسفنج می‌باشند آب را در اعماق وجودشان جذب در میان آب می‌روند آب این اقیانوس هم بر آنها محیط است هم محاط . و قطره وجودشان قرین آن شده وخود اقیانوس میشوند این گروه عاشقان واقعی وبرگزیدگانند.
ولیکن نباید از سابقه لطف ازل ناامید شد سابقه لطف ازل فرجام ماست که در ازل جرعه‌ای از جام او را ما نوشیده‌ایم، بنابراین از ازل تا به ابد فرصتی است برای رسیدن به دوست به شرطی که مست از باده ازلی بوده باشی

مولف جاوید مدرس رافض

عشق اصل است

چو خاموشم،، ز جبر وجور،،
نه از ترس از مراعات است
هر آنچه حرف ذیل است ایدل اسباب اشارات است
نه این شعر است جان من بَم و زیری ز آیات است
........................
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، بیا تأخیر آفات است
...........‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ز اوضاع وخیم این جهان کس را چوحالی نیست
طمع از کس ندارم بذل و بخشش را، مرا هر چند مالی نیست
بامید دم خوش میزنم فالی ولی گویا که فالی نیست
......................
مرا محتاج رحم این و آن کردی، دلا هرگز ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...
.....‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.................
برای ظلم کردن هم کسان سوگند میگویند باور کن
نهایت در ظفر لب راست هم لبخند باور کن
وز ین افعال خصمانه شود خرسند باور کن
............‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...........
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است
.................
ره هجر ار درازست عشق آمد تا که پیمودم
درین ره عقل های خویش را بسیار پوئیدم
که تا آب حیات از لعل لب های تو نوشیدم
..................
میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی


واقعیت با حقیقت در منافات است
....................
اگر دوزخ خرافات است هم خلد برین بیشک
بتان این جهان را طره با مشک است عجین بیشک
مرا رهبر دو چشم توست کان باشد امین بیشک
.......‌.........‌..‌‌‌‌
که دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...