ماجرای عشق
سر چشمه جناب تو دولت سرای عشق
آخر درین سرا، چه گزینم بجای عشق
تا حسن خط یار کند مشق دلبری
حَک، میکند صحیفه دل را هجای عشق
با مرحمت بود چو صفا در پی صفا
صافی شدست شیشه دل از صفای عشق
هرچند دل محقر و کسر و شکسته است
پا در شکسته نه که بود مبتلای عشق
ما عاشقان حضرت حشریم و بندگان
در حشر عشق ،طالب درد و بلای عشق
جوئیم حشر را که بود وصل روی تو
ما غم کشیده ایم، امیدش سزای عشق
گر جوهر و عَرَض شده اصل و اساس خلق
حق آفریده جوهر ما را برای عشق
ما عاشقان عشق و مریدان در گهیم
در کشتی شکسته دلان ناخدای عشق
جاوید شد زآب بقا خضر اگر ولی
فانی شود اساس جهان در بقای عشق
روز ازل ز پرتو حسنت تجلی ئی
دم زد ،وجود و هستی ما شد عطای عشق
در راه عشق جمله گدایائیم و ،سائلان
مستغنی است در همه عالم گدای عشق
فرهاد کوه کن شد و،مجنون بدشت و راغ
عیسی که جان دمد بُود از اقتضای عشق
حقست ترس از من ،ترسند از خدای
منصور گفت بر سر دار از صفای عشق
در عشق عقل جزء عدو ومنافق است
رافض به عاقلان تو مگو ماجرای عشق
،،،،،،،،،،،،،،
جاوید مدرس رافض